با سلام خدمت شما دوستان
یک معرفی ساده از خودم و دلیل اینکه وارد شغل سنگتراشی مزار شدم داشته باشم.

داستان من:

در اوایل نوجوانی بودم،که پدر بزرگم فوت شد.
می توان گفت حدود سیزده سال سن داشتم.
اولین بار بود که درک می کردم از دست دادن نزدیک ترین کسی که هرروز برایت قصه می گفت و هر جور که می توانست مورد حمایت قرارت می داد چقدر سخته.
حالا آنهایی که زود تر داغ عزیزان خود را دیده اند جای خود.
تمام مراسم را با اندوه زیاد طی کردیم و  سنگ را نصب کردیم که بعد از دوماه سنگ خراب شد و بعضی از نوشته های روی سنگ کاملا از بین رفت.
من که در آن زمان خیلی پدربزرگم برایم عزیز بود احساس می کردم بی احترامی شدیدی در حق او شده است.
و روزی به یک مغازه سنگ تراشی رفتیم تا در مورد ترمیم سنگ صحبت کنیم.
در آنجا محو تماشای تراشیدن سنگ شدم در اون لحظه احساس آرامش عجیبی به من دست داد.
بعد از مدتی  از قضای روزگار یکی از همبازی های دوران کودکی من وارد  کار سنگتراشی شد.
و من به بهانه این که به دوستم سر بزنم اکثر اوقات بیکاریم را پیش اون بودم که یواش یواش تونستم ،خیلی کم تراش با قلم و چکش را یاد بگیرم.

جالبی داستان

دوسال از ماجرای فوت پدر بزرگم گذشت که برای کار سنگ تراشی ساختمان به من پیشنهاد کار شد.
من پذیرفتم و از فردای آن روز وارد کار سنگتراشی ساختمانی که بازار داغی در آن زمان داشت شدم به دلیل علاقه زیادی که به کار داشتم سریع کارها را یاد می گرفتم یا بهتر بگم کلا به صورت پیمانکاری کار می کردم.
قسمت هیجان انگیز داستان زندگی من:
در آن زمانها که هم جوان وهم مدعی بودم
یادم نمی رود که بایکی ازدوستان مدرسه خود رفته بودیم داخل دارالرحمه و داشتیم درمورد بعضی از اتفاقات روزمره خودمان صحبت می کردیم که ناگهان…

اتفاق عجیبی برایمان رخ داد؟

البته اضافه کنم که آن موقع مسیر درستی برای زندگی انتخاب نکرده بودم و بعد از این اتفاق زندگی من دگرگون شد.
تصور کنید که داخل دارالرحمه راه می روید و ناگهان همسایه خود را می بینید که سراسیمه دنبال یک نفر می گردد تا از او برای مراسم شستن و تدفین جوان خود کمک بگیرد.
از قضای روزگار این فرد ،همسایه دوست من بود .
که پسر جوانش اعدام شده بود . دقیقا توی راهی که من داشتم میرفتم.
وارد غسالخانه شدیم و دوست من با دیدن جسد که دوست صمیمی خودش هم بود تا حد سکته جلورفت.
و پدر مظلوم اون پسر که فرد متشخصی هم بود از من درخواست کرد که جسد را برای شستشو جابجا کنم.
البته ادامه داستان را خودتان حدس بزنید. و این شرایط را نمی توان خوب وصف کنم .

ولی اتفاق بزرگ.

در همین حین که در حال سکته کردن بودم و  سیلی بزرگ به من خورده بود،
متوجه شدم که راه درستی را انتخاب نکرده ام و به همین خاطر همیشه خدا را برای این اتفاق شاکر بوده ام.
یا شاید بهتر بگم زندگی من نجات پیدا کرد.
اون ترس و تلنگر بزرگی که اون سال به من وارد شد علتی بود که شغل آینده خودم را انتخاب کنم به صورت تخصصی وارد کار سنگ مزار و مراسم ترحیم بشوم.
و هدف خود را بر پایه خدمت رسانی به کسانی قرار بدادم که عزیز خود را از دست داده اند و دنبال راهنمایی مناسب برای تهیه سنگ هستند.
وقول می دهم هر چی که تجربه کرده ام را با شما دوستان خودم به اشترا ک بگذارم.
رسالت مجموعه ما

رسالت و هدف ما از ایجاد این مجموعه در درسترس قرار دادن اطلاعات کامل برای کسانی هست که در فراق از دست دادن نزدیکان شان هستند و می خواهند سنگ مزار مناسبی را برای آن مرحوم انتخاب کنند.

تیم سنگ بنفش این کار را تا آنجا که می تواند برای شما عزیزان راحت تر خواهد کرد.

به امید شادکامی و طلب آمرزش 

تشکر فراوان محمدرضا یوسفی.